[
آرشيو شده ها]
+ قلب زيبا نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(شنبه 5/5/1387 ساعت 1:0 صبح)
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي کرد که زيبا ترين قلب
را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او کاملاً سالم بود و
هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق کردند که قلب او به راستي
زيباترين قلبي است که تاکنون ديدهاند.
مرد جوان با کمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت .
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت که قلب تو به زيبايي قلب من نيست .
مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه کردند قلب او با
قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او
برداشته شده و تکههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي
جاهاي خالي را به خوبي پر نکرده بودند براي همين گوشههايي
دندانه دندانه درآن ديده ميشد.
در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت که هيچ تکهاي آن را
پرنکرده بود، مردم که به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند
که چطور او ادعا ميکند که زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره کرد و گفت تو حتماً شوخي ميکني؛
قلب خود را با قلب من مقايسه کن ؛ قلب تو فقط مشتي از زخم و بريدگي و خراش
است .
پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من
هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميکنم. هر زخمي نشانگر
انساني است که من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم
را جدا کردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب
خود را به من داده است که به جاي آن تکهي بخشيده شده قرار دادهام؛
اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد
که برايم عزيزند؛ چرا که يادآور عشق ميان دو انسان هستند.
بعضي وقتها بخشي از قلبم را به کساني بخشيدهام اما آنها چيزي
از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند .
گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند که داشتهام .
اميدوارم که آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهاي
که من در انتظارش بودهام پرکنند، پس حالا ميبيني که زيبايي واقعي چيست ؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي که اشک از گونههايش سرازير
ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهاي
بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم کرد پير مرد آن را گرفت و
در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به
جاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود
زيرا که عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ کرده بود
+ قانون چمن نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(يکشنبه 26/12/1386 ساعت 2:39 عصر)
دوازدهمين سال عمرم که تمام شد
بلند شدم تا سيزده بدر کنم .
از کنار نهري که آرام داشت با درخت حرف مي زد ردشدم
ولي سلام نکردم تا صحبتشان قطع نشود .
قدم مي زدم که يادم آمد
مسافر هم همين دور و بر هاست
پيدايش کردم .
داشت بال يک دل مجروح را پانسمان مي کرد.
از ديدنش خوشحال شدم
سلام کردم
گفتم :"از اين دل ها توي شهر ما زياد هستند"
ولي کسي نيست زخمشان را ببندد.
تازه کلي چشم قشنگ هم هر شب
زير پا مي ماند و له مي شود .
مسافر سرش را بلند کرد .
زود پرسيدم :"نمي آيي؟!"
پرسيد:"از چمن هايي که زير پايت ماندند چه خبر ؟"
+ خودخواهي نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(شنبه 4/12/1386 ساعت 12:4 صبح)
روزي درختي که شاخ و برگ زيادي داشت برگهايش را اذيت ميکرد و ميگفت شما زندگيتان را مديون من هستيد و اگر من بخواهم ميتوانم شما را بميرانم
سپس شاخه هايش را تکان ميداد تا برگها بريزند و برگها را به تمسخر ميگرفت تا اينکه آخرين برگ از او خواست تا اين کار را انجام ندهد و به او گفت که او نيز بدون برگ نميتواند زنده بماند ولي درخت بي توجه به درخواست برگ آنقدر شاخه هايش را تکاند تا همان يک برگ نيز فرو افتاد.
هيزم شکني که از همان نزديکي ميگذشت با ديدن درختي بي برگ به گمان اينکه او مرده است به سويسش رفت و او را نقش زمين کرد.
درخت کنار برگها سر شکسته به زمين افتاد.
درخت زندگيش را محتاج چند برگ بود ولي خودخواهيش او را نابود کرد.
+ اسراف محبت !!! نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(يکشنبه 18/9/1386 ساعت 3:21 عصر)
وقتي کبوتري شروع به معاشرت با کلاغها مي کند پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياه ميشود. دوست داشتن کسي که لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است ( دکتر علي شريعتي)
گوشي را برداريم !
روزي هزار بار تلفن ملکوت زنگ مي زند!!!
چندين سال پيش زمانيکه مردم از آب انبار ها استفاده مي کردند در استان يزد شخصي بنام حاج مهدي برخورداري چندين قواره زمين وقف کرد با اين شرط که از درامد اين زمين ها تعداد زيادي کوزه بخرند و به مغاره هاي اطراف آب انبارها بدهند تا اگر کودک يا پيرمرد و پيرزني کوزه اش شکست يک کوزه به او بدهند تا دلش نشکند
+ شکلات نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(شنبه 15/2/1386 ساعت 12:29 صبح)
با يک شکلات شروع شد . من يک شکلات گذاشتم کف دستش . او هم يک شکلات گذاشت توي دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود . سرم را بالا کردم . سرش را بالا کرد . ديد که مرا مي شناسد . خنديدم . گفت : « دوستيم ؟» گفتم :«دوست دوست» گفت :«تا کجا ؟» گفتم :« دوستي که تا ندارد » گفت :«تا مرگ؟» خنديدم و گفتم :«من که گفتم تا ندارد» گفت :«باشد ، تا پس از مرگ» گفتم :«نه ،نه،گفتم که تا ندارد». گفت : «قبول ، تا آن جا که همه دوباره زنده مي شوند ، يعني زندگي پس از مرگ. باز هم با هم دوستيم. تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا که باشد من و تو با هم دوستيم .» خنديدم و گفتم :«تو برايش تا هر کجا که دلت مي خواهد يک تا بگذار . اصلأ يک تا بکش از سر اين دنيا تا آن دنيا . اما من اصلأ تا نمي گذارم » نگاهم کرد . نگاهش کردم . باور نمي کرد .مي دانستم . او مي خواست حتمأ دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نمي فهميد .
×××
گفت : «بيا براي دوستي مان يک نشانه بگذاريم» . گفتم :«باشد . تو بگذار» . گفت :«شکلات . هر بار که همديگر را مي بينيم يک شکلات مال تو و يکي مال من ، باشد ؟» گفتم :«باشد»
هر بار يک شکلات مي گذاشتم توي دستش ، او هم يک شکلات توي دست من . باز همديگر را نگاه مي کرديم . يعني که دوستيم . دوست دوست . من تندي شکلاتم را باز مي کردم و مي گذاشتم توي دهانم و تند تند آن را مي مکيدم . مي گفت :«شکمو ! تو دوست شکمويي هستي » و شکلاتش را مي گذاشت توي يک صندوق کوچولوي قشنگ . مي گفتم «بخورش» مي گفت :«تمام مي شود. مي خواهم تمام نشود. مي خواهم براي هميشه بماند»
صندوقش پر از شکلات شده بود . هيچ کدامش را نمي خورد . من همه اش را خورده بودم . گفتم : «اگر يک روز شکلات هايت را مورچه ها بخورند يا کرم ها ، آن وقت چه کار مي کني؟» گفت :«مواظبشان هستم » مي گفت «مي خواهم تا موقعي که دوست هستيم » و من شکلات را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم :«نه ، نه ، تا ندارد . دوستي که تا ندارد.»
×××
يک سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بيست سال شده است . او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شکلات ها را خورده ام . او همه شکلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظي کند . مي خواهد برود آن دور دورها . مي گويد «مي روم ، اما زود برمي گردم» . من مي دانم ، مي رود و بر نمي گردد .يادش رفت به من شکلات بدهد . من يادم نرفت . يک شکلات گذاشتم کف دستش . گفتم «اين براي خوردن» يک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش :«اين هم آخرين شکلات براي صندوق کوچکت» . يادش رفته بود که صندوقي دارد براي شکلات هايش . هر دو را خورد . خنديدم . مي دانستم دوستي من «تا» ندارد . مثل هميشه . خوب شد همه شکلات هايم را خوردم . اما او هيچ کدامشان را نخورد . حالا با يک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد ؟؟
[
آرشيو شده ها]