[
آرشيو شده ها]
+ ارزو نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(شنبه 12/5/1387 ساعت 11:40 عصر)
سه دوست در يک اتومبيل به مسافرت رفته بودند و متاسفانه يک تصادف مرگبار باعث شد که هر سه در جا کشته شوند يک لحظه بعد روح هر سه دم دروازه بهشت بود و فرشته نگهبان بهشت داشت آماده مي شد که آنها را به بهشت راه دهد...
يک سوال!!!
_ الان که هر سه تا دارين وارد بهشت مي شين اونجا روي زمين بدن هاتون روي برانکارد در حال تشييع شدن بسوي قبرستان است و خانواده ها و دوستان در حال عزاداري در غم از دست دادن شما هستند دوست دارين وقتي دارن از کنار جنازه راه مي رن
در مورد شما چي بگن؟
اولي گفت : دوست دارم پشت سرم بگن که من جز بهترين پزشکان زمان خود بودم و مرد بسيار خوب و عزيزي براي خانواده ام
دومي گفت : دوست دارم پشت سرم بگن که من جز بهترين معلم هاي زمان خود بودم و توانسته ام اثر بسيار بزرگي روي آدمهاي نسل بعد از خودم بگذارم
سومي گفت : دوست دارم بگن :
نگاه کن داره تکون ميخوره مثل اينکه زنده است
+ دخترک !!! نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(جمعه 20/2/1387 ساعت 2:16 عصر)
* دخترک گوشش به صداي سبزي فروش بود...
سبزي فروش داد مي زد :
« آي .... سبزي بهاره، سبزي تر، سبزي ترد، سبزي تازه، سبزي خانم، بفرما!»
دخترک با خودش گفت:
« سبزي ! سبزي که اينقدر اسم و فاميل و لقب و صفت دارد، من چرا بي نام و نشان باشم!»
به همين دليل به خودش گفت:
« دختر نازنين، دختر خوب، دختر خوشگل ، دختر مهربان، دختر ستاره، دختر ماه، دختر خورشيد...» .....
همين طور که براي خودش انواع صفت ها و لقب ها را مي شمرد،
پاسباني جلويش سبز شد و گفت:
« آي ... دختر خياباني! چرا باز اين طرف ها آفتابي شدي، هوس زندان کردي؟» .....
.
.
.
.... او مي رفت و با خودش مي گفت:
« دختر بدبخت، دختر بيچاره، دختر سياه روز، دختر خياباني، تو حتي يک برگ سبزي هم نيستي ! » ...........
صداي سبزي فروش هنوز مي آمد:« سبزي بهاره، سبزي تر، سبزي ترد
دکتر علي شريعتي:
زندگي خوردن وخوابيدن نيست اضطراب وهوس وديدن وناديدن نيست
زندگي چون گل سرخي است پر از خار و پر از برگ و پر ازعطر لطيف
يادمان باشد اگر گل چيديم
عطروبرگ وگل وخار همه همسايه ي ديوار به ديوارهمند
+ گدا نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(جمعه 28/10/1386 ساعت 11:36 عصر)
گدايي که نيمه شب در ميزنه صاحب خونه به اون سر ميزنه
نميگه که اين گدا خوب يا بده ميگه بدبخته که حالا اومده
+ نمي دانم... نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(يکشنبه 20/8/1386 ساعت 10:14 صبح)
+ خرابات بهشت نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(پنجشنبه 14/4/1386 ساعت 2:0 صبح)
ما فاطميان اهل خرابات بهشتيم
خاکيم ولى خاک نجف روضه سرشتيم
گاهى شجر طيّبه گاهى شجر طور
گه اهل بهشتيم و گهى باغ بهشتيم
ما مزرعه گريه شبهاى علىايم
او آب به ما داد و کنون حاصل کشتيم
در عمر کم خويش فقط اشک فشانديم
يعنى که در اين باديه جز نور نکشتيم
برما حرجى نيست اگر باده کشيديم
آن را که در اين مدرسه گفتند نوشتيم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
همان يک لحظه اول
که اول ظلم را مي ديدم
جهان را با همه زيبايي و زشتي
بروي يکدگر ويرانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
که در همسايه صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم
نخستين نعره مستانه را خاموش آندم
بر لب پيمانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
که مي ديدم يکي عريان و لرزان ديگري پوشيده از صد جامه رنگين
زمين و آسمان را
واژگون مستانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
نه طاعت مي پذيرفتم
نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمايان
سبحه صد دانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
براي خاطر تنها يکي مجنون صحراگرد بي سامان
هزاران ليلي نازآفرين را کو به کو
آواره و ديوانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپاي وجود بي وفا معشوق را
پروانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
بعرش کبريائي با همه صبر خدايي
تا که مي ديدم عزيز نابجائي ناز بر يک ناروا گرديده خواري مي فروشد
گردش اين چرخ را
وارونه بي صبرانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
که مي ديدم مشوش عارف و عامي ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم کش
بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکري
در اين دنياي پر افسانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد
چرا من جاي او باشم
همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد
وگرنه من جاي او چو بودم
يکنفس کي عادلانه سازشي
با جاهل و فرزانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد!
عجب صبري خدا دارد!
[
آرشيو شده ها]