برگ در نهايت زوال مي افتد و ميوه در نهايت کمال ،
بنگر چگونه مي افتي
چون برگ زرد يا سيب سرخ ؟
آرزوهايت را يکي يکي يادداشت کن و از خدا بخواه
خدا يادش نمي رود ولي تو يادت مي رود چيزي که امروز داري آرزوي ديروز تو بود
+ سخاوت نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(يکشنبه 26/1/1386 ساعت 12:39 صبح)
پسر بچه اي وارد بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست . پيشخدمت يک ليوان آب برايش آورد
پسر بچه پرسيد : « يک بستني ميوه اي چند است؟ »
پيشخدمت پاسخ داد « ۵۰ سنت » پسر بچه دستش را در جيبش برد وشروع به شمردن کرد .
بعد پرسيد : «يک بستني ساده چند است ؟» :
در همين حال ، تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند
و پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد : « ۳۵ سنت »
پسر دوباره سکه هايش را شمرد و گفت : « لطفأ يک بستني ساده »
پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال کار خود رفت .
پسرک نيز پس از خوردن بستني پول را به صندوق پرداخت و رفت.
وقتي پيشخدمت بازگشت از آنچه ديد شوکه شد . آنجا در کنار ظرف خالي
بستني، ۲ سکه ۵ سنتي و ۵ سکه ۱ سنتي گذاشته شده بود . براي انعام پيشخدمت !!!
+ بخشندگي ... نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(جمعه 17/1/1386 ساعت 1:56 عصر)
بخشندگي را از گل بياموز ، زيرا حتي ته کفشي را که لگد مالش مي کند خوشبو مي کند .
+ خدايـــا ! نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(چهارشنبه 15/1/1386 ساعت 12:39 صبح)
خدايـــا ! ما اگر بد کنيم تو را بنده هاي خوب بسيار است
اما تو اگر مدارا نکني ما را خداي ديگري کجاست ؟؟؟؟؟؟؟
اي کاش زماني که شاخه هاي مجنون در برابر آسمان عشق را مي ستايند ما نيز پيشاني سپاس بر خاک بسائيم...
راز بدبختى و بينوايى ما داشتن اوقات فراغتى است که صرف فکر درباره خوشبختى و بدبختى مىشود
در مقابل همه چيز مي توان مقاومت کرد جز خوبي و نيکي
با تقواترين مردم کسي است که حق را بگويد ، چه به سود او باشد و چه به زيان او
پيامبر اکرم (ص)
زندگي همچون گل سرخ زيبائيست که هر لحظه انتظار گزيدن خارهاي گزنده اش را بايد داشت
زندگي در بودن نيست در شدن است شدن چيزي است که قبلا نبوده اي
فاصله ي تو تا خوشبختي، به اندازه ي فاصله ي تو با خودت است
تجربه هميشه به نفع انسان نيست چون هيچ حادثه اي دو بار به يک شکل رخ نمي دهد.
+ حمايت نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(يکشنبه 12/1/1386 ساعت 2:38 صبح)
کاش ما هم از يکديگر اينگونه حمايت مي کرديم

+ جاي خالي نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(جمعه 10/1/1386 ساعت 4:0 عصر)
خيلي چاق بود . پاي تخته که مي رفت کلاس پر مي شد از نجوا . تخته را که پاک مي کرد بچه ها ريسه مي رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند مي زد . آن روز معلم با تاني وارد کلاس شد . کلاس غلغله بود . يکي گفت : « خانم اجازه ! گلابي باز هم دير کرده ..... و شليک خنده کلاس را پر کرد. معلم برگشت چشمانش پر از اشک بود . آرام و بي صدا آگهي ترحيم را به سينه ديوار چسباند . لحظه اي بعد صداي گريه دسته جمعي بچه ها در فضاي کلاس پيچيد و جاي خالي او را هيچ کس پر نکرد .
در انتظار فردا مباش زيرا امروز همان فردايي است که ديروز در انتظارش بودي