+ صف نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(شنبه 4/1/1386 ساعت 7:17 عصر)
باران بدجوري به صورتش مي خورد.سرش را بالا گرفت و مأيوسانه نگاهي به صف طويل اتوبوس انداخت.صدايي گفت:ببخشيد آقا!ساعت چنده؟
مرد برگشت و نگاهي به صورت درهم رفته پيرمرد انداخت و بي حوصله گفت:پنج.
با توقف اتوبوس جنب و جوشي در صف افتاد.جمعيتي که توي اتوبوس بودند کمي جابجا شدند:بيا تو آقا...يه نفر جا داره!
مرد برگشت و نگاهي به پيرمرد انداخت و يک قدم عقب کشيد:شما بفرماييد پدر جان!
پيرمرد سوار شد.صورت خندان پيرمرد از پشت شيشه اتوبوس به مرد آرامش مي داد.
باز هم باران مي باريد اما اين بار مرد نفر اول صف بود...
+ نکنه که ... نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(شنبه 4/1/1386 ساعت 7:13 عصر)
آرام کليدش را در قفل انداخت.مواظب بود که قفل در صدا ندهد.گيوه هاي چرکش را که به زحمت سفيدي اش ديده مي شد،از پايش درآورد.نوري که از لاي پرده هواکش به راهرو مي تابيد،سايه اش را روي زمين پهن کرده بود.دستش را به طرف کليد برق برد تا روشنش کند،اما ترسيد بچه هايش بيدار شوند.دستش را پس کشيد.دستهاي بزرگ ترک خورده اش را برد طرف در.نگاهش افتاد به نقاشي روي ديوار.او را با بغلي پر از ميوه کشيده بودند.درشت زيرش نوشته بودند«بابا».
نقاشي در اشک چشمهايش وارونه شد.آرام دستگيره را پايين کشيد.«تق...!»بدنش لرزيد.«نکند که...»
مينا زير چشمي پدرش را نگاه کرد.يواشکي روي شانه هايش غلت خورد و آرام در گوش مهتاب زمزمه کرد:«نکنه چشمهات رو باز کني که بابا خجالت بکشه.»
+ سال نو مبارک نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(چهارشنبه 1/1/1386 ساعت 1:31 صبح)
آنگاه که غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم، دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟ . بسوي کدام قبله نماز مي گزاري که ديگران نگزارده اند
+ عشق يعني... نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(دوشنبه 28/12/1385 ساعت 1:49 صبح)
عشق يعني انتظار و انتظار عشق يعني هر چه بيني عکس يار
عشق يعني شب نخفتن تا سحر عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني ديده بر در دوختن عشق يعني از فراقش سوختن
عشق يعني سر به در آويختن عشق يعني اشک حسرت ريختن
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني بنده فرمان شدن عشق يعني تا ابد رسوا شدن
عشق يعني گم شدن در کوي دوست عشق يعني هر چه در دل آرزوست
عشق يعني يک تبسم يک نگاه عشق يعني تکيه گاه و جان پناه
عشق يعني سوختن يا ساختن عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني همچو من شيدا شدن عشق يعني قطره و در يا شدن
عشق يعني پيش محبوبت بمير عشق يعني از رضايش عمر گير
عشق يعني زندگي را بندگي عشق يعني بندگي آزادگي
سر قبر شخصي نوشته شده بود : کودک که بودم مي خواستم دنيا را تغيير بدهم وقتي بزرگتر شدم متوجه شدم که دنيا خيلي بزرگ است من بايد کشورم را تغيير بدم بعد ها کشورم را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اينک من در آستانه مرگ هستم مي فهمم که اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم
ساعت 3 شب بود که صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار کرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار کردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار کردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارک. پسر از اينکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود
+ خدا نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(پنجشنبه 24/12/1385 ساعت 1:0 صبح)
در تعطيلات کريسمس، در يک بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله اي جلوي ويترين مغازه اي ايستاده بود. او کفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي گذشت. همين که چشمش به پسرک افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برايش کفش و يک دست لباس گرمکن خريد.
آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت:
حالا به خانه برگرد. اميدوارم که تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي پسرک سرش را بالا آورد، نگاهي به او کرد و پرسيد: خانم! شما خدا هستيد؟
زن جوان لبخندي زد و گفت: نه پسرم. من فقط يکي از بندگان او هستم .
پسرک گفت: مطمئن بودم با او نسبتي داريد...
+ گفتگو با خدا نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(سهشنبه 22/12/1385 ساعت 11:27 صبح)
خوابيده بودم ؛
در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور کردم . به هر روزي که نگاه مي کردم ، در کنارش دو جفت جاي پا بود. يکي مال من و يکي مال خدا . جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را مي ديدم . خاطرات خوب ، خاطرات بد ، زيباييها ، لبخندها ، شيرينيها ، مصيبت ها، ... همه و همه را مي ديدم .
اما ديدم در کنار بعضي برگها فقط يک جفت جاي پا است . نگاه کردم ، همه سخت ترين روزهاي زندگي ام بودند . روزهايي همراه با تلخي ها ، ترس ها ، درد ها، بيچارگي ها .
با ناراحتي به خدا گفتم : «روز اول تو به من قول دادي که هيچ گاه مرا تنها نمي گذاري . هيچ وقت مرا به حال خود رها نمي کني و من با اين اعتماد پذيرفتم که زندگي کنم . چگونه ، چگونه در اين سخت ترين روزهاي زندگي توانستي مرا با رنج ها ، مصيبت ها و دردمندي ها تنها رها کني ؟ چگونه ؟»
خداوند مهربانانه مرا نگاه کرد . لبخندي زد و گفت : « فرزندم ! من به تو قول دادم که همراهت خواهم بود . در شب و روز ، در تلخي و شادي ، در گرفتاري و خوشبختي .
من به قول خود وفا کردم ،هرگز تو را تنها نگذاشتم ،هرگز تو را رها نکردم ،حتي براي لحظه اي ،
آن جاي پا که در آن روزهاي سخت مي بيني ، جاي پاي من است ، وقتي که تو را به دوش کشيده بودم !!!»
پدر: دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج کني
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بيل گيتس است
پسر: آهان اگر اينطور است ، قبول است
پدر به نزد بيل گيتس مي رود و مي گويد:
پدر: براي دخترت شوهري سراغ دارم
بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است که ازدواج کند
پدر: اما اين مرد جوان قائم مقام مديرعامل بانک جهاني است
بيل گيتس: اوه، که اينطور! در اين صورت قبول است
بالاخره پدر به ديدار مديرعامل بانک جهاني مي رود
پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم
مديرعامل: اما من به اندازه کافي معاون دارم!
پدر: اما اين مرد جوان داماد بيل گيتس است!
مديرعامل: اوه، اگر اينطور است، باشد
و معامله به اين ترتيب انجام مي شود
نتيجه اخلاقي: حتي اگر چيزي نداشته باشيد باز هم مي توانيد
چيزهايي بدست آوريد. اما بايد روش مثبتي برگزينيد
+ چند جمله کوتاه نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(يکشنبه 20/12/1385 ساعت 1:9 عصر)
مردم در يک چيز مشترکند و آن اين است که همه با هم فرق دارند
درمان تو در خود توست،در حاليکه تو بدان آگاهي نداري. درد تو نيز از خود توست که تو بر آن بصيرت نداري . تو آن کتاب آشکاري هستي که به ياري حروف آن رازهاي نهفته آشکار مي شود. آيا گمان مي کني که تو همين جسم کوچک هستي ؟
و حال آنکه راز جهان بزرگ در کتاب وجود تو نقش بسته است امام علي (ع)
» دنيا دو روز است...يک روز از آن توست و روز ديگر عليه تو ،
روزي که از آن توست ، مغرور مباش...
و روزي که عليه توست ، صبور باش...
هر دو پايان پذيرند... «
.. از حضرت علي(ع)
يک جمله ي به تمام معنا :
وقتي خدا بخواهد براي شما هديه اي بفرستد آن را در مشکلي مي پيچد هرچه مشکل بزرگتر باشد ، هديه هم بزرگتر است.
به حضرت موسي (ع) وحي شد که شش چيز را در شش جاي قرار دادم ، مردم در ششجاي ديگر به دنبال آن ميگردند .
-1 من آسايش را در بهشت خلق کردم ، مردم در دنيا به دنبال آن ميگردند .
-2 من رفعت و بزرگي را در تواضع قرار دادم ، مردم در تکبر آن را ميجويند .
-3 من عزت را در بيداري شب قرار دادم ، مردم در دربار سلاطين طلب ميکنند .
-4 من دعاي مستجاب را درغذاي حلال قرار دادم ، مردم در سروصدا دنبال ميکنند .
-5 من علم را در غربت قرار دادم ، مردم در وطن جستوجو ميکنند .
-6 من رضاي خود را مخالفت با هواي نفس قرار دادم ، مردم در تبعيت از نفس ميطلبند .