با دشمنت مدارا کن و براي دوستت خالص شو، تا[حق] برادري را حفظ کرده، مروّت را به دست آورده باشي . [امام علي عليه السلام]   بازديد امروز: 14  بازديد ديروز: 19   کل بازديدها: 9358
 
کوتاه و خواندني
 
   1   2      >
+ تو امدي تنها شدم !!
نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(يکشنبه 13/12/1385 ساعت 12:55 صبح)

روزي شخصي پيش عارفي رسيد و ديد عارف تک و تنها مشغول راز و نياز است .


به عارف گفت : عارف تنهايي؟


عارف گفت : تنها نيستم تو آمدي تنها شدم !!!!



نظرات ديگران ( )

+ معجزه ي عشق را امتحان کن !
نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(شنبه 12/12/1385 ساعت 12:18 عصر)

 سالها پيش " در کشور آلمان " زن و شوهري زندگي مي کردند.آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند.



يک روز که براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند " ببر کوچکي در جنگل  " نظر آنها را به خود جلب کرد.



مرد معتقد بود : نبايد به آن بچه ببر نزديک شد.



به نظر او ببرمادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت.پس اگر احساس خطر مي کرد به هر دوي آنها حمله مي کرد و صدمه مي زد.



اما زن انگار هيچ يک از جملات همسرش را نمي شنيد " خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش کشيد " دست همسرش را گرفت و گفت :



عجله کن!ما بايد همين الآن سوار اتوموبيلمان شويم و از اينجا برويم.



آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب  ببر کوچک " عضوي از ا عضاي اين خانواده ي کوچک شد و آن دو با يک دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي کردند. 



سالها از پي هم گذشت و ببر کوچک در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود که با آن خانواده بسيار مانوس بود.



در گذر ايام " مرد درگذشت و مدت زمان کوتاهي پس از اين اتفاق " دعوتنامه ي کاري براي يک ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد.



زن " با همه دلبستگي بي اندازه اي که به ببري داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود " ناچار شده بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگي اش دور شود.



پس تصميم گرفت : ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد.در اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزينه هاي شش ماهه " ببر را با يک دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و کارتي از مسوولان باغ وحش دريافت کرد تا هر زمان که مايل بود " بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد.



دوري از ببر" برايش بسيار دشوار بود.



روزهاي آخر قبل از مسافرت " مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها کنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد.



سر انجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يک دنيا غم دوري  " با ببرش وداع کرد.



بعد از شش ماه که ماموريت به پايان رسيد " وقتي زن " بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند " در حالي که از شوق ديدن ببرش فرياد مي زد :



عزيزم " عشق من " من بر گشتم " اين شش ماه دلم برايت يک ذره شده بود " چقدر دوريت سخت بود " اما حالا من برگشتم " و در حين ابراز اين جملات مهر آميز " به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز کرد و ببر را با يک دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش کشيد.



ناگهان " صداي فريادهاي نگهبان قفس " فضا را پر کرد:



نه " بيا بيرون " بيا بيرون : اين ببر تو نيست.ببر تو بعد از اينکه اينجا رو ترک کردي " بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد.اين يک ببر وحشي گرسنه است.



اما ديگر براي هر تذکري دير شده بود.ببر وحشي با همه عظمت و خوي درندگي " ميان آغوش پر محبت زن " مثل يک بچه گربه " رام و آرام بود.



اگرچه " ببر مفهوم کلمات مهر آميزي را که زن به زبان آلماني ادا کرده بود " نمي فهميد " اما محبت و عشق چيزي نبود که براي درکش نياز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصي باشد.چرا که عشق آنقدر عميق است که در مرز کلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالي است که از تفاوت نوع و جنس فرا رود.



براي هديه کردن محبت " يک دل ساده و صميمي کافي است " تا ازدريچه ي يک نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هديه کند.



محبت آنقدر نافذ است که تمام فصل سرماي ياس و نا اميدي را در چشم بر هم زدني بهار کند.



عشق يکي از زيباترين معجزه هاي خلقت است که هر جا رد پا و اثري از آن به جا مانده تفاوتي درخشان و ستودني " چشم گير است.



محبت همان جادوي بي نظيري است که روح تشنه و سر گردان بشر را سيراب مي کند و لذتي در عشق ورزيدن هست که در طلب آن نيست.



بيا بي قيد و شرط  عشق ببخشيم تا از انعکاسش " کل زندگيمان نور باران و لحظه لحظه ي عمر " شيرين و ارزشمند گردد.



در کورترين گره ها " تاريک ترين نقطه ها " مسدود ترين راه ها "   عشق   بي نظير ترين معجزه ي راه گشاست.



مهم نيست دشوارترين مساله ي پيش روي تو چيست " ماجراي فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترين قفل ها با کليد عشق و محبت گشودني است.



 



نظرات ديگران ( )

+ نظر سنجي
نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(پنجشنبه 10/12/1385 ساعت 6:30 عصر)

سلام دوستان


از امروز هر هفته ميخوام يه نظر سنجي تو وبلاگ داشته باشم


دوستاني که ميخوان وبلاگشون تو نظر سنجي قرار بگيره نظر بدن


اولويت با کسانيه که زودتر ثبت نام کنند.


پارتي بازي نداريم


لطفا ادرس وبلاگ و نام وبلاگ رو حتما بنويسيد


موفق باشيد



نظرات ديگران ( )

+ من الان بهشتيم يا جهنمي !!!
نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(چهارشنبه 9/12/1385 ساعت 12:34 صبح)

چند وقته دارم فکر مي کنم که چي ميشه اگه يه شب بخوابم و خواب ببينم که مثلا تو اين 20 سال که از عمرم گذشته من الان بهشتيم يا جهنمي !!!


ولي مي ترسم چون حتي تو خواب قيامتو ديدن و وقتي ميخوان کارنامه فقط 20 سال عمرتو که تازه 15 سالش پاک پاکه بهت بدن وحشتناکه پس خدا به داده اون وقتي برسه که کارنامه تمام زندگي رو بهمون ميدن .


به نظر من آدم اگر بدونه بهشتي شده يا جهنمي هم خوبي داره هم بدي . چرا؟


چون اگر بدوني بهشتي هستي ديگه بي خيال ميشي ميري دنبال عشق و حال ميگيم ما که بهشتي شديم رفت!!!


اگر بدونيم جهنمي شديم به دنبال کارهاي خوب مي افتيم که جبران کار از دست رفته کنيم ولي اون وقت از زندگي لذت نمي بري منظورم اينه که همه چيزو قربوني خواسته هامون براي رسيدن به هدفمون مي کنيم .


فکر کنم همون ندونيم راحت تر زندگي مي کنيم چون اگر اين دونستن برامون خوب بود خدا از اول خلقت بشر کاري مي کردتا همه مردم هر چند وقت يک بار از کارنامه اعمالشون با خبر بشن . اون وقت ديگه فرق کسي که براي رضاي خدا عبادت و خدمت کرده با کسي که براي ترس از جهنم اين کارو کرده چي بود ؟


اميدوارم کارنامه اعمالتون مثل قلبتون سفيد و نوراني باشه.



نظرات ديگران ( )

+ زيبايي و زشتي
نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(دوشنبه 7/12/1385 ساعت 7:49 عصر)
 

روزي زيبايي و زشتي در ساحل دريايي به هم رسيدن و به هم گفتند:بيا در دريا شنا کنيم برهنه شدن­­ و در


 


 اب شنا کردند و زماني گذشت و زشتي به ساحل برگشت و جامه هاي زيبايي رو پو شيد و رفت



زيبا نيز از دريابيرون امدو تن پوشش را نيافت از برهنگي شرم کرد و به نا چار لباس زشتي را پوشيد و به راه


 


خود رفت



تا اين زمان نيز مردان و زنان اين دو را با هم اشتباه ميگيرند اما اندک افرادي هم هستند که چهره زيبايي را


 


مي بينند و فارغ از جامه هايي که بر تن دارد او را مي شناسند و برخي نيز زشتي را مي شناسند


و لباس ها يش او را از چشمهاي اينان پنهان نمي دارد .


 


به نقل از وبلاگ www.yazdso.parsiblog.com



نظرات ديگران ( )

+ چقدر ثانيه ها نامردند!!!
نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(دوشنبه 7/12/1385 ساعت 10:24 صبح)



نظرات ديگران ( )

+ پوست گردو!!!
نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(سه‏شنبه 1/12/1385 ساعت 12:6 عصر)

روزي مردي از کوچه اي مي گذشت . ناگهان چشمش به خانه اي افتاد که در آن مراسم زنانه اي بر پا بود . محو تماشاي اين خانه شد . براي آنکه  کسي به او شک نکند مقداري گردو خريد و همانطور که مشغول گردو شکستن بود به آن خانه نگاه مي کرد . وقتي به نزديکي خانه خود رسيد چيزي نگاهش را جلب کرد .


مقدار زيادي پوست گردو که جلوي خانه او جمع شده بود !!!!!!!


 



نظرات ديگران ( )

+ ليلي ؛ نام ديگر آزادي
نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(دوشنبه 30/11/1385 ساعت 5:29 عصر)

ليلي ؛ نام ديگر آزادي



دنيا که شروع شد . زنجير نداشت . خدا دنياي بي زنجير آفريد .



آدم بود که زنجير را ساخت . شيطان کمکش کرد .



دل زنجير شد ؛ عشق زنجير شد ؛ دنيا پر از زنجير شد ؛ و آدم ها همه ديوانه زنجيري .



خدا دنياي بي زنجير مي خواست . نام دنياي بي زنجير اما بهشت است .



امتحان آدم همين جا بود . دست هاي شيطان از زنجير پر بود .



خدا گفت : زنجيرت را پاره کن . شايد نام زنجير تو عشق است .



يک نفر زنجيرهايش را پاره کرد . نامش را مجنون گذاشتند . مجنون اما نه ديوانه بود و نه زنجيري . اين نام را شيطان بر او گذاشت


 


 شيطان آدم را در زنجير مي خواست .



ليلي مجنون را بي زنجير مي خواست . ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد . ليلي کمک کرد تا مجنون زنجيرش را پاره کند . ليلي زنجير


 


نبود . ليلي نمي خواست زنجير باشد .



ليلي ماند ؛ زيرا ليلي نام ديگر آزادي است .


 


از وبلاگ http://www.yazdso.parsiblog.com/



نظرات ديگران ( )

+ خود خواهي
نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(دوشنبه 30/11/1385 ساعت 1:0 صبح)
آدمي بد کار به هنگام مرگ فرشته اي را ديد که نزديک در دروازه هاي جهنم ايستاده بود.
فرشته اي به او گفت: يک کار خوب در زندگيت انجام داده اي و همان به تو کمک خواهد کرد. خوب فکر کن چي بوده! مرد به ياد آورد که يک بار هنگامي که در جنگل مشغول رفتن بود عنکبوتي را سر راهش ديد و براي آنکه آن را زير پا له نکند مسيرش را تغيير داد. فرشته لبخند زد و تار عنکبوتي از آسمان پايين آمد و با خود مرد را به بهشت برد. عده اي از جهنمي ها نيز از فرصت استفاده کرده تا از تار بالا بيايند. اما مرد آنها را به پايين هل داد مبادا که تار پاره شود. در اين لحظه تار پاره شد و مرد دوباره به جهنم سقوط کرد.
فرشته گفت: افسوس! تنها به فکر خود بودن همان يک کار خوبي را که باعث نجات تو بود ضايع کرد.


نظرات ديگران ( )

+ فرشتگان و خدا
نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(شنبه 28/11/1385 ساعت 1:31 صبح)
فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو که بشر را اينقدر دوست داري چرا غم را افريدي ؟ خداوند گفت : غم را به خاطر خودم افريدم چون اين مخلوق من که خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد.

نظرات ديگران ( )

+ جايي که کسي نيست گناه کن...!!!
نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(شنبه 28/11/1385 ساعت 1:21 صبح)

شخصي دانا ديگران را نصيحت مي کرد.به آنان گفت اگر مي خواهيد گناه کنيد به جايي برويد که کسي شما را نبيند.روز ديگر برسيد کدام يک از شما به نصيحت من عمل کرد و در هر جايي که کسي نبود مرتکب گناه شد؟جواني برخاست و گفت :من جايي که کسي نباشد نيافتم تا گناه کنم،هرجا رفتم خدا را حاضر ديدم بس دست به گناه نزدم.



نظرات ديگران ( )

+ سلام
نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(جمعه 27/11/1385 ساعت 12:29 صبح)



نظرات ديگران ( )

+ طلا...
نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(چهارشنبه 25/11/1385 ساعت 6:35 عصر)
 

با مادرم به ويترين طلا فروشي خيره شده بوديم . ويترين مغازه پر از طلا و جواهرات قشنگ و جورواجور. مادرم با لبخند نگاهم کرد و وارد مغازه شد .اما من خيره به طلاها پشت ويترين ماندم . انتخاب کار سختي بود  . همه طرح ها زيبا و چشمگير بودند . اما ...


گردنبند مادرم که تازه وارد ويترين شده بود از همه زيباتر بود ...



نظرات ديگران ( )

+ هميشه بهترين باش
نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(چهارشنبه 25/11/1385 ساعت 12:0 عصر)
هميشه بهترين باش
 
اگرنمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي
بوته اي در دامنه اي باش
ولي بهترين بوته اي باش که در کناره راه مي رويد
اگر نمي تواني درخت باشي ،بوته باش
 
اگر نمي تواني بوته اي باشي، علف کوچکي باش
و چشم انداز کنار شاه راهي را شادمانه تر کن
اگر نمي تواني نهنگ باشي، فقط يک ماهي کوچک باش
ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه!
 
همه ما را که ناخدا نمي کنند، ملوان هم مي توان بود
در اين دنيا براي همه ما کاري هست
کارهاي بزرگ و کارهاي کمي کوچکتر
و آنچه که وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست
 
اگرنمي تواني شاه راه باشي ، کوره راه باش
اگر نمي تواني خورشيد باشي، ستاره باش
با بردن و باختن اندازه ات نمي گيرند
هر آنچه که هستي، بهترينش باش


نظرات ديگران ( )

+ اين السبب المتصل الارض و السما
نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(دوشنبه 23/11/1385 ساعت 6:46 عصر)



نظرات ديگران ( )

   1   2      >

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[12/5/1387- 11:40 ع] ارزو
[5/5/1387- 1:0 ص] قلب زيبا
[4/5/1387- 9:54 ص] نبرد ويروس و رستم!!!
[17/3/1387- 4:56 ع] من داره يادم ميره !
[20/2/1387- 2:16 ع] دخترک !!!
[9/1/1387- 11:53 ع] همه همسايه ي ديوار به ديوارهمند
[26/12/1386- 2:39 ع] قانون چمن
[4/12/1386- 12:4 ص] خودخواهي
[28/10/1386- 11:36 ع] گدا
[18/9/1386- 3:21 ع] اسراف محبت !!!
[20/8/1386- 10:14 ص] نمي دانم...
[28/5/1386- 7:5 ع] گوشي را برداريم !
[28/4/1386- 11:33 ص] يک کوزه به او بدهند تا دلش نشکند!
[14/4/1386- 2:0 ص] خرابات بهشت
[15/2/1386- 12:29 ص] شکلات
[همه عناوين(119)][آرشيو شده ها]

|  RSS  |
| خانه |
| شناسنامه |
| پست الکترونيک |
| مديريت وبلاگ من |

|| فهرست موضوعي يادداشت ها ||
متون ادبي[69]
شعر[29]
محرم[21]
انتظار[7]

|| مطالب بايگاني شده ||
دي ماه 1385 [24]
بهمن ماه 1385 [29]
اسفند ماه 1385 [20]
فروردين 1386 [14]
شهریور 1386 [8]
مهر ماه 1386 [4]
اذر 1386
اردیبهشت 87 [3]

|| اشتراک در خبرنامه ||

نام:

ايميل:

 
|| درباره من ||
کوتاه و خواندني
محمد مهدي رجبعليان[119]

|| لوگوي وبلاگ من ||
کوتاه و خواندني

|| لينک دوستان من ||
اميدزهرا
اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
کمي آن طرفتر کتابي شايد!!!
مشرقي
زندگى را هر گونه بنگرى زيباست !
به همين سطرهاي ساده
قلبم براي تو
منو با يک بوسه ببر تا ستاره
لينکي
اين سردار خيبر
روياي لبخند
سازمان دانش آموزي استان يزد
باران رویایی

|| لوگوي دوستان من ||


















|| اوقات شرعي ||


|| آهنگ وبلاگ من ||


|| وضعيت من در ياهو ||
يــــاهـو