وقتي آدم وتولد مشه در گوشش اذون مي گن
وقتي هم مي ميره براش نماز مي خونن
حالا ببين عمر آدمي چقدر کوتاهه فاصله بين اذان و نماز
+ دو خط موازي نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(يکشنبه 15/11/1385 ساعت 1:48 صبح)
دو خط موازي زاييده شده اند پسرکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد آن وقت دو خط موازي چشمانشان به هم افتاد و در همان يک نگاه قلبشان تپيد و مهر يکديگر را در سينه جاي دادند خط اولي نگاه پرمعنا به خط دومي کرد و گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم .... خط دومي از هيجان لرزيد خط اولي : .... و خانه اي داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ . من روزها کار مي کنم . مي توانم خط کنار جاده اي متروک شوم ... يا خط کنار يک نردبان خط دومي گفت : من هم مي توانم خط کنار گلدان چهارگوش گل سرخ شوم . يا خط کنار يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و خلوت ! چه شغل شاعرانه اي .... !
در همين لحظه معلم فرياد زد :
« دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند و بچه ها تکرار کردند . »
+ مرواريد نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(يکشنبه 15/11/1385 ساعت 1:44 صبح)
صدفي به صدف ديگري گفت:((درد عظيمي درونم دارم.سنگين و گرد است و آزارم ميدهد.))
صدف ديگر با غرور و نخوت گفت:((آسمان و دريا را شکر٫که من دردي ندارم.من چه از درون و چه از بيرون٫سالم سالم ام.))
در همان لحظه خرچنگي که از کنارشان ميگذشت گفت و گوي آن دو صدف را شنيد و به آن صدفي که از درون و بيرون سالم بود٫گفت:((بله سالم و سرحالي٫اما حاصل درد دوستت مرواريدي بسيار زيباست که تو از آن بي نصيبي.))
دل هرکدوم از ما گوهري است که نگهداري از اون و سالم نگه داشتنش دردي سخت و دشوار داره ولي حاصلش عشق و پاکي هستش که با هيچ چيز قابل مقايسه نيست
+ رد پاي خداوند نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(يکشنبه 15/11/1385 ساعت 1:37 صبح)
خواب ديدم بر روي شنها راه ميروم
همراه با خداوند.
و بر روي پرده شب
تمام روزهاي زندگيم را مانند فيلمي مي ديدم
همان طور که به گذشته ام نگاه ميکردم
روز به روز پرده ظاهر شد
يکي مال من يکي از آن خداوند
راه ادامه يافت تا تمام روزهاي تخصيص يافته خاتمه يافت.
آن گاه ايستادم و به عقب نگاه کردم
در بعضي جاها فقط يک رد پا وجود داشت
اتفاقا، آن محلها مطابق با سخت ترين روزهاي زندگيم بود
روزهايي با بزرگترين رنجها، ترسها، دردها، و ........
آن گاه از او پرسيدم:
خداوندا تو به من گفتي که در تمام ايام زندگيم با من خواهي بود
و من پذيرفتم با تو زندگي کنم
خواهش ميکنم به من بگو چرا در آن لحظات درد آور مرا تنها گذاشتي
خداوند پاسخ داد:
فرزندم، ترا دوست دارم و به تو گفتم در تمام سفر با تو خواهم بود.
من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت.
نه حتي براي لحظه اي
و من چنين نکردم.
هنگامي که در آن روزها، يک رد پا بر روي شن ديدي
من بودم که تو را به دوش کشيده بودم
تمام توانش را جمع کرد تا از سنگ با لا رود . فقط چندقدم ديگر مانده بود .. بالاخره رسيد ...حالا در بالاترين نقطه دنيا ايستاده بود .... با غرور پشتش را راست کرد و به دور نگاهي انداخت ... بله ! اينجا بلندترين جاي جهان بود ... بادي در غبغب انداخت و رو به جهان زيرپايش فرياد کشيد :
(( آهاي! به من نگاه کنيد! ديگر بالاتر از من چيزي مي بينيد ؟ چه کسي را جز من ياراي اين کار بود ؟ اين من هستم ... تنهاي تنها ...در اوج!
پرنده در حالي که چوب کوچکي در منقار داشت با نگراني به پايين خيره شد . باز يک مزاحم ديگر روي لانه نيمه سازش ايستاده بود .
+ هيچ وقت... نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(جمعه 13/11/1385 ساعت 11:35 عصر)
هيچ وقت به خودت مغرور نشو .......برگ ها هميشه وقتي مي ريزن که فکر مي کنن طلا شدن.
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممکن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور ، يک اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است . درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نکند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اين که چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را کجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!
تمام روزها آدينه شد از ما شکيبائي .....
نمي دانم که آخر در کدام آدينه مي آئي ؟
تمام شهر من هر روز دستي بر دعا دارند ؛
که از خلوت برون آئي نقاب از چهره بگشائي
بگو مي آئي آري تا بشويم زنگ غم از دل
به يادت دلخوشم اين روزها در اوج تنهائي
هميشه حس اينکه پيش مائي تازه ميگردد !
و من هم زنده ام با اين شکفتن هاي غوغائي
از آن روزي که رفتي چشمهايم بر افق مانده است
که شايد باز هم برگردي از آن سمت رويائي
پس از تو غنچه ها نشکفته پژمردند در اينجا
مرا يک عمر آزردند گلهاي مقوائي
+ محرم3 نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(پنجشنبه 12/11/1385 ساعت 2:25 صبح)
+ روز واقعه نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(پنجشنبه 12/11/1385 ساعت 2:14 صبح)
+ يا حسين نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(پنجشنبه 12/11/1385 ساعت 2:14 صبح)

اين هم عکس درختي در زر آباد قزوين که در روز عاشورا خون مياد ازش
+ ساقي نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(جمعه 6/11/1385 ساعت 7:23 عصر)
+ عکس2 نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(جمعه 6/11/1385 ساعت 1:0 صبح)
+ عکس نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(چهارشنبه 4/11/1385 ساعت 5:12 عصر)