خداوند به موسي عليه السلام وحي کرد که دو کفش وعصاي آهنين برگير و آنگاه در زمين سياحت کن و آثار و عبرتها را بجوي تا آن جا که کفشها پاره و عصا شکسته شود . [ابن دينار]   بازديد امروز: 14  بازديد ديروز: 19   کل بازديدها: 9358
 
کوتاه و خواندني
 
   1   2      >
+ اينجا فلسطين است !!!
نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(پنجشنبه 12/7/1386 ساعت 2:54 عصر)

 

 


 

 


 

 


 

 


 

 



نظرات ديگران ( )

+ شب قدر
نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(دوشنبه 9/7/1386 ساعت 1:16 صبح)


نظرات ديگران ( )

+ بابا نرو!!!
نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(جمعه 30/6/1386 ساعت 3:3 عصر)



نظرات ديگران ( )

+ ماه را مي شود از حافظه آب گرفت ؟!!
نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(شنبه 6/5/1386 ساعت 12:53 صبح)

 




نظرات ديگران ( )

+ روز پدر مبارک باد
نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(جمعه 5/5/1386 ساعت 8:26 عصر)


نظرات ديگران ( )

+ برگ هاي پاييز
نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(چهارشنبه 30/3/1386 ساعت 7:36 عصر)

وقتي برگ هاي پاييز رو زير پات له مي کني


 


 


    يادت باشه


 


 


 روزي بهت نفس هديه مي کردن



نظرات ديگران ( )

+ نماز
نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(دوشنبه 25/10/1385 ساعت 8:28 عصر)

 


وقتي تو نماز مي خواني آن چنان به تو گوش مي دهم که گويي فقط يک بنده دارم


ولي


 تو آنقدر بي اعتنا نماز مي خواني که گويي هزاران خدا داري .



نظرات ديگران ( )

+ تساوي
نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(چهارشنبه 20/10/1385 ساعت 2:33 عصر)
             معلم پاي تخته داد مي زد
             صورتش از خشم گلگون بود
             و دستانش به زير پوششي از گردپنهان بود
             ولي ‌آخر کلاسي ها
             لواشک بين خود تقسيم مي کردند
             وان يکي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد
             براي آنکه بي خود هاي و هو مي کرد و با آن شور بي پايان
             تساوي هاي جبري رانشان مي داد 
             خطي خوانا به روي تخته اي کز ظلمتي تاريک 
             غمگين بود
             تساوي را چنين بنوشت 
             يک با يک برابر هست
             از ميان جمع شاگردان يکي برخاست 
             هميشه يک نفر بايد به پا خيزد
             به آرامي سخن سر داد
             تساوي اشتباهي فاحش و محض است
             معلم
             مات بر جا ماند
             و او پرسيد
             اگر يک فرد انسان واحد يک بود ايا باز
             يک با يک برابر بود ؟
             سکوت مدهوشي بود و سئوالي سخت
             معلم خشمگين فرياد زد
             آري برابر بود
             و او با پوزخندي گفت
             اگر يک فرد انسان واحد يک بود
             آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود 
             وانکه قلبي پک و دستي فاقد زر داشت
             پايين بود
             اگر يک فرد انسان واحد يک بود 
             آن که صورت نقره گون
             چون قرص مه مي داشت
             بالا بود
             وان سيه چرده که مي ناليد
             پايين بود
             اگريک فرد انسان واحد يک بود
             اين تساوي زير و رو مي شد
             حال مي پرسم يک اگر با يک برابر بود
             نان و مال مفت خواران
             از کجا آماده مي گرديد
             يا چه کس ديوار چين ها را بنا مي کرد ؟
             يک اگر با يک برابر بود
             پس که پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟
             يا که زير صربت شلاق له مي گشت ؟
             يک اگر با يک برابر بود
             پس چه کس آزادگان را در قفس مي کرد ؟
             معلم ناله آسا گفت
             بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد
             يک با يک برابر نيست

نظرات ديگران ( )

+ آي ... انسان!
نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(چهارشنبه 20/10/1385 ساعت 2:28 عصر)

آي ... انسان!


اي سوار سرکش مغرور!


اي شتابان رهرو گمراه!


اي بغفلت مانده ي خود خواه!


هان..!عنان برکش سمند باد پايت را


نيک بنگر گوشه اي از بيکران ملک خدايت را


لحظه اي با چشم بينش کهکشان ها را تماشا کن


چشم سر بربند-


چشم دل بگشاي


روشنان بيشمار آسمان ها را تماشا کن


هر چه بالاتر پري اين آسمان را انتهايي نيست


بيکران آفرينش رابجز جان آفرين فرمانروايي نيست


جاده هاي کهکشان تابي نشان جزرد پايي نيست


زير سقف آفرينش-


صد هزاران جرم رخشان است کز چشم تو پنهان است


اينهمه نقش عجب را نقشبندي هست بيمانند


کوردل آنکس که پندارد خدايي نيست


آي... انسان!


اي سوار سرکش مغرور!


گر بزير پا در آري «ماه» و «مريخ» و «ثريا» را


کي توان با جسم خاکي رفت تا عرش خداوندي؟


بارگاه حقتعالا را بجز يکتا پرستي رهنمايي نيست


***


هر ستاره در دل شب ميزند فرياد:


اين جهان آفرينش را خدايي هست


در پس اين قدرت بي انتها قدرت نمايي هست


بال خاکي بشکن و بال خدايي ساز کن اي رهرو گمراه


تا به پيمايي فضاي بيکران کبريايي را


ديو شهوت را بکش،پاي هوس بربند


بنده شو اي سرکش خودخواه


تا بمرغ جان تو بخشند پرواز خدايي را


خويش را گر نيک بشناسي-


ميزني بر کهکشانها خيمه گاه پادشايي را


***


آي... انسان!


اينکه پنداري به اقبال طلا جاويد خواهي ماند


گوش دل بر خاک نه تا بشنوي فرياد قارون را


آن نگونبختي که پردکرد از طلا صحرا وهامون را


اينک اينک ميزند فرياد:


جاي زر،صندوق چشمم خانه مار است


سينه ام از خاک گورستان گرانبار است


***


اي بغفلت مانده ي خودخواه!


آيد آنروزي که بيني بار و برگت نيست


چاره جز تسليم در چنگال مرگت نيست


آن زمان فرياد برداري:


کاين طلاها غارتي از رنگ زرد دردمندانست


اينهمه ياقوت آتش رنگ-


آيتي از خون دلهاي پريشانست


توده ي سيمين مرواريد-


يادگار صد هزاران چشم گريانست


***


آي... انسان!


اي طلاها را خدا خوانده!


اي بزر دلبسته،وز راه خدا مانده!-


روزگاري ميرسد کز خاک بر خيزي


از ره درماندگي خاک قيامت را بسر ريزي


تا که چشمت بر عذاب جاودان افتد-


چون گراز زخم خورده،مضطرب هر سوي بگريزي


***


بنگري چون پيش چشمت راست،صحراي قيامت را-


برکشي از بيم کيفر،تلخ فرياد ندامت را:


کاي خدا راه رهايي کو؟


از چنين سوزنده آتش ها-


سايبان از رحمت و لطف خدايي کو؟


ناگهان آيد سروش از غيب:


اي سيه روز سيه کردار!


زرپرستان و ستمکاران بد آئين وبدخو را-


دربساط عدل ما آسوده جاني نيست


کيفر غولان مردم خوار-


جز عذاب جاوداني نيست.


آي... انسان!


اي بسا شب مست خفتي در کنار کيسه هاي زر


ليک دانستي ندانم يا ندانستي-


سفره ي همسايه ي بيمار،بي نان بود


جاي نان در پيش چشم کودکاني خرد-


ناله بود و دردبودو چشم گريان بود


***


آي... انسان! سرکشي بس کن


عقربکهايزمان در صد هزاران سال


بر شمرده تک نفسهاي بسي فرعون و قارون را


چشم ماه و ديده ي خورشيد-


ديده بيرون از شماره،بازي گردنده گردون را


***


ميبرد شط زمان مارا


مهلت ديدار بيش از پنجروزي نيست


دل منه بر شوکت دنيا


اين عروس دلربا غير از عجوزي نيست


اين طلايي را که تو معبود ميخواني-


جز بلاي خانه سوزي نيست


***


روزو شب شط زمان جاريست


آنچه ميماند از اين شط خروشان نيک کرداريست


خاطري را شاد بايد کرد


جاي سيم و زر دلي بايد بدست آورد


آزمندي ها زبيماريست


زر پرستي آتش اندوزيست


رستگاري در سبکباريست


 



نظرات ديگران ( )

+ زندگي زيباست
نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(چهارشنبه 20/10/1385 ساعت 1:51 عصر)

 


« زندگي » زيباست، کو چشمي که « زيبائي » به بيند ؟


کو « دل آگاهي » که در « هستي » دلارائي به بيند ؟


 


صبحا « تاج طلا » را بر ستيغ کوه، يابد


شب « گل الماس » را بر سقف مينائي به بيند


 


ريخت ساقي باه هاي گونه گون در جام هستي


غافل آنکو « سکر » را در باده پيمائي به بيند


 


شکوه ها از بخت دارد « بي خدا » در « بيکسي ها »


شادمان آنکو « خدا » را وقت « تنهائي » به بيند


 


« زشت بينان » را بگو در « ديده » خود عيب جويند


« زندگي » زيباست کو چشمي که « زيبائي » به بيند ؟


 



نظرات ديگران ( )

+ نقش خدا
نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(چهارشنبه 20/10/1385 ساعت 1:42 عصر)

دردمندان را دوايي نيست در ميخانه ها


 


ساده دل آنکس که پيمان بست با پيمانه ها


 


مست توحيدم نه مست باده انديشه سوز


 


سر خوشي ها را نجويم از در ميخانه ها


 


عکس روي باغبان پيداست در هر برگ گل


 


سير کن نقش خدا را در پروانه ها


 


داستان اهل دنيا را به دنيا دار گوي


 


گوش من آزرده شد از جور اين افسانه ها


 


گر که جويي روشني، در خاطر بشکسته جوي


 


رونق مهتاب باشد در دل ويرانه ها


 


سر بپاي بينوايان منهم تا زنده ام


 


چون خدا را ديده ام در کنج محنت خانه ها



نظرات ديگران ( )

+ اي خدا
نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(جمعه 15/10/1385 ساعت 11:51 عصر)

اي خدا! اي رازدار بندگان شرمگينت

اي توانائي که بر جان و جهان فرمانروايي

اي خدا! اي همنواي ناله ي پروردگانت

زين جهان، تنها تو با سوز دل من آشنايي

***

اشک، ميغلتد بمژگانم ز شرم روسياهي

اي پناه بي پناهان! مو سپيد روسياه

بر در بخشايشت اشک پشيماني فشانم

تا بشويم شايد از اشک پشيماني گناهم

***

واي بر من، با جهاني شرمساري کي توانم

تا بدرگاهت بر آرم نيمه شب دست نيازي؟

با چنين شرمندگيها، کي زدست من بر آيد

تا بجويم چاره ي درد دلي از چاره سازي؟

***

اي بسا شب، خواب نوشين، گرم ميغلتد بچشمم

خواب ميبينم چو مرغي ميپرم در آسمانها

پيکر آلوده ام را خواب شيرين ميربايد

روح من در جستجوي ميپرد تا بيکرانها

***

بر تن آلوده منگر، روح پاکم را نظر کن

دوست دارم تا کنم در پيشگاهت بندگيها

من بتو رو کرده ام، بر آستانت سر نهادم

دوست دارم بندگي را با همه شرمندگيها

***

مهربانا! با دلي بشکسته، رو سوي تو کردم

رو کجا آرم اگر از درگهت گوئي جوابم؟

بيکسم، در سايه ي مهر تو ميجويم پناهي

از کجا يابم خدائي گر بکويت ره نيابم؟

***

اي خدا! اي راز دار بندگان شرمگينت

اي توانائي که بر جان و جهان فرمانروايي

اي خدا! اي همنواي ناله ي پروردگانت

زين جهان، تنها تو با سوز دل من آشنايي



نظرات ديگران ( )

+ سرود قرن
نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(جمعه 15/10/1385 ساعت 11:49 عصر)

مخوان آواز،اي دختر!


صداي نغمه ي مستانه ات را در گلو بشکن


پسر،آواز عشق انگيز را بس کن


سرود لحظه هاي کاميابي را به دور افکن


 


***


 


تو اي دختر که شور نغمه از لبهات لبريز است


براي نغمه هايت فکر ديگر کن


تواي مرد جوان کز کام ها در سينه ات بانگي طر بخير است


سرود قرن را سر کن


 


***


 


بخوان آواز،اما همراه بانگ دلاويزت


بگوش مارسان شبناله هاي بينوايان را


صداي دردمندان بلاکش را


نواي مبتلايان را


 


***


 


مخوان آواز عشق انگيز اي دختر


اگر آواز ميخواني-


بخوان آواز دردانگيز آن مرد نگونبختي-


که شب بادست خالي مي کند آهنگ کاشانه


و با شرمي غم آلوده-


بجاي نان بپاي کودکانش اشک ميريزد


و غمگين کودکان او-


بگردش در تضرع چون کبوترهاي بي دانه


 


***


 


تواي دختر! براي نغمه ي خود فکر ديگر کن


سرود قرن راسرکن


سرود مادرن تنها که دور از روي فرزند است


سرود مرد بي آرام زنداني-


گه با اميد ديدار زن و فرزند،در بند است


 


***


 


سرود سرنوشت کودک بي مادري تنها


که شب با ديدگان اشکپالا ميرود در خواب


سرود بينوا طفلي


که باشد خنده اش بي رنگ


دل بي مادرش بيتاب


 


***    


 


اگر آواز ميخواني -


بخوان ‌آواز درد آلوده ي پيران غمگين را -


که در پيري تهي دستند -


نفسهاشان توانا نيست -


غروب زندگي در چشمشان پيداست


گه و بيگاه بغضي در گلو دارند -


کوير زندگي در زير پا و کوله بار غصه ها بر دوش


و مرگ خويش را هر لحظه صد بار آروز دارند


 


***


 


اگر آواز ميخواني -


سرود دختري بي عشق را برخوان


که در جانش گل عشقي شکوفا نيست


دلي دارد ولي در چشم اين و آن دلارا نيست


نگاه گرم و دلبندي که جانش را بر افروزد -


بزير آسمانها نيست


 


***


 


پسر، آواز را بس کن


اگر اواز ميخواني -


بخوان آواز آن بيمار بيکس را -


که چشم بيفروغ خويش را با انتظاري تلخ


براه دوستي ناديده ميدوزد


و از تکضربه هاي پاي هر عابر -


باميد عيادتها -


لبان نيمرنگش ميشود خندان


بشوق آنکه با ديدار، شمعي در دل تنگش بر افروزد


ولي جنبنده اي از حال آن بيمار آگه نيست


بغربت تلخ ميميرد


و مرغ جان او از تنگناي شهر تنهائي -


بسوي کبريا پرواز ميگيرد


 


***


 


اگر آواز ميخواني


بخوان آواز غمگين يتيمان را


که همچون طوطي بي نغمه خاموشند


و بر سر هايشان چتر محبت سايه افکن نيست


بدلها راهشان بسته است


 


***


 


اگر آواز ميخواني -


بخوان آواز ان مادر که از قهر تهيدستي


يگانه کودکش را بر سر راهي، رها کرده است


و با چشمان اشک آلود


سر، سوي خدا کرده است


و با جاني که بيتا بست -


براي عزت و اقبال فرزندش دعا کرده است


و باغمهاي رنگارنگ -


سوي خانه ميپويد


بهر گامي نگاهي سوي طفلش ميکند غمناک


و زير لب هميگويد:


خدايا، مادري غمگين و تنها، کودکش تنهاست


دلم را بر غمي سنگين شکيبا کن


ومين و آسمانت را بگو با کودکي تنها مدارا کن


 


***


 


تو اي دختر،‌سرود قرن را سر کن:


سرود تلخ آن قومي -


که شهر و خانه شان در زير پاي تانگ ميلرزد


و در مرگ جوانهاشان ز خشم و غصه لبريزند


و فرزند انشان چون برگهاي زرد پائيزي


ز رگبار مسلسلهاي دشمن، بيگنه بر خاک ميريزند


 


***


 


سرود مادري ترسان


که شب هنگام از فرياد بمبي ميشود بيخواب


سرود کشته اي در عرصه ي پيکار


که ميپوشد کفن بر پيکر او نيمه شب مهتاب


 


***


 


تو اي دختر که شور نغمه از لبهات لبريز ست


براي نغمه هايت فکر ديگر کن


تو اي مرد جوان کز کام ها در سينه ات بانگي طر بخيز است


سرود قرن را سر کن


*****



نظرات ديگران ( )

+ از خدا خواستم ...
نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(جمعه 15/10/1385 ساعت 11:39 صبح)



خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد،



خدا گفت: نه!



رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکشي.

از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد،



خدا گفت: نه!



شکيبايي زاده رنج و سختي است.



شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.

از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد،



خدا گفت: نه!



من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري.

از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد،



خدا گفت: نه!



رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.

از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد،



خدا گفت: نه!



بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي.

من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم و باز گفت: نه.



من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.


از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند.

و خدا گفت: سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم!



نظرات ديگران ( )

+ حکايت
نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(جمعه 15/10/1385 ساعت 10:33 صبح)

 


      با تو حکايتي دگر اين دل ما به سر کند شب سياه قصه را هواي تو سحر کند
      باور ما نمي شود در سر ما نمي رود از گذر سينه ما يار دگر گذر کند
      شکوه بسي شنيده ام از دل درد کشيده ام کور شوم جز تو اگرزمزمه اي دگر کند
      مقصد و مقصودم تويي عشقم و معبودم تويي از تو هزر نمي کنم سايه مگر سفر کند
      چاره کار ما تويي ياور و يار ما تويي توبه نمي کند اثر مرگ مگر اثر کند
      مجرم آزاده منم تن به جزا داده منم قاضي درگاه تويي حکم سحرگاه تويي



نظرات ديگران ( )

   1   2      >

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[12/5/1387- 11:40 ع] ارزو
[5/5/1387- 1:0 ص] قلب زيبا
[4/5/1387- 9:54 ص] نبرد ويروس و رستم!!!
[17/3/1387- 4:56 ع] من داره يادم ميره !
[20/2/1387- 2:16 ع] دخترک !!!
[9/1/1387- 11:53 ع] همه همسايه ي ديوار به ديوارهمند
[26/12/1386- 2:39 ع] قانون چمن
[4/12/1386- 12:4 ص] خودخواهي
[28/10/1386- 11:36 ع] گدا
[18/9/1386- 3:21 ع] اسراف محبت !!!
[20/8/1386- 10:14 ص] نمي دانم...
[28/5/1386- 7:5 ع] گوشي را برداريم !
[28/4/1386- 11:33 ص] يک کوزه به او بدهند تا دلش نشکند!
[14/4/1386- 2:0 ص] خرابات بهشت
[15/2/1386- 12:29 ص] شکلات
[همه عناوين(119)][آرشيو شده ها]

|  RSS  |
| خانه |
| شناسنامه |
| پست الکترونيک |
| مديريت وبلاگ من |

|| فهرست موضوعي يادداشت ها ||
متون ادبي[69]
شعر[29]
محرم[21]
انتظار[7]

|| مطالب بايگاني شده ||
دي ماه 1385 [24]
بهمن ماه 1385 [29]
اسفند ماه 1385 [20]
فروردين 1386 [14]
شهریور 1386 [8]
مهر ماه 1386 [4]
اذر 1386
اردیبهشت 87 [3]

|| اشتراک در خبرنامه ||

نام:

ايميل:

 
|| درباره من ||
کوتاه و خواندني
محمد مهدي رجبعليان[119]

|| لوگوي وبلاگ من ||
کوتاه و خواندني

|| لينک دوستان من ||
اميدزهرا
اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
کمي آن طرفتر کتابي شايد!!!
مشرقي
زندگى را هر گونه بنگرى زيباست !
به همين سطرهاي ساده
قلبم براي تو
منو با يک بوسه ببر تا ستاره
لينکي
اين سردار خيبر
روياي لبخند
سازمان دانش آموزي استان يزد
باران رویایی

|| لوگوي دوستان من ||


















|| اوقات شرعي ||


|| آهنگ وبلاگ من ||


|| وضعيت من در ياهو ||
يــــاهـو