دوازدهمين سال عمرم که تمام شد
بلند شدم تا سيزده بدر کنم .
از کنار نهري که آرام داشت با درخت حرف مي زد ردشدم
ولي سلام نکردم تا صحبتشان قطع نشود .
قدم مي زدم که يادم آمد
مسافر هم همين دور و بر هاست
پيدايش کردم .
داشت بال يک دل مجروح را پانسمان مي کرد.
از ديدنش خوشحال شدم
سلام کردم
گفتم :"از اين دل ها توي شهر ما زياد هستند"
ولي کسي نيست زخمشان را ببندد.
تازه کلي چشم قشنگ هم هر شب
زير پا مي ماند و له مي شود .
مسافر سرش را بلند کرد .
زود پرسيدم :"نمي آيي؟!"
پرسيد:"از چمن هايي که زير پايت ماندند چه خبر ؟"