ايمان بنده راست نباشد ، جز آنگاه که اعتماد او بدانچه در دست خداست بيش از اعتماد وى بدانچه در دست خود اوست بود . [نهج البلاغه]   بازديد امروز: 14  بازديد ديروز: 19   کل بازديدها: 9358
 
کوتاه و خواندني
 
+ شکلات
نويسنده: محمد مهدي رجبعليان(شنبه 15/2/1386 ساعت 12:29 صبح)

با يک شکلات شروع شد . من يک شکلات گذاشتم کف دستش . او هم يک شکلات گذاشت توي دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود . سرم را بالا کردم . سرش را بالا کرد . ديد که مرا مي شناسد . خنديدم . گفت : « دوستيم ؟» گفتم :«دوست دوست» گفت :«تا کجا ؟» گفتم :« دوستي که تا ندارد » گفت :«تا مرگ؟» خنديدم و گفتم :«من که گفتم تا ندارد» گفت :«باشد ، تا پس از مرگ» گفتم :«نه ،نه،گفتم که تا ندارد». گفت : «قبول ، تا آن جا که همه دوباره زنده مي شوند ، يعني زندگي پس از مرگ. باز هم با هم دوستيم. تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا که باشد من و تو با هم دوستيم .» خنديدم و گفتم :«تو برايش تا هر کجا که دلت مي خواهد يک تا بگذار . اصلأ يک تا بکش از سر اين دنيا تا آن دنيا . اما من اصلأ تا نمي گذارم » نگاهم کرد . نگاهش کردم . باور نمي کرد .مي دانستم . او مي خواست حتمأ دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نمي فهميد .


×××                            


گفت : «بيا براي دوستي مان يک نشانه بگذاريم» . گفتم :«باشد . تو بگذار» . گفت :«شکلات . هر بار که همديگر را مي بينيم يک شکلات مال تو و يکي مال من ، باشد ؟» گفتم :«باشد»


هر بار يک شکلات مي گذاشتم توي دستش ، او هم يک شکلات توي دست من . باز همديگر را نگاه مي کرديم . يعني که دوستيم . دوست دوست . من تندي شکلاتم را باز مي کردم و مي گذاشتم توي دهانم و تند تند آن را مي مکيدم . مي گفت :«شکمو ! تو دوست شکمويي هستي » و شکلاتش را مي گذاشت توي يک صندوق کوچولوي قشنگ . مي گفتم «بخورش» مي گفت :«تمام مي شود. مي خواهم تمام نشود. مي خواهم براي هميشه بماند»


صندوقش پر از شکلات شده بود . هيچ کدامش را نمي خورد . من همه اش را خورده بودم . گفتم : «اگر يک روز شکلات هايت را مورچه ها بخورند يا کرم ها ، آن وقت چه کار مي کني؟» گفت :«مواظبشان هستم » مي گفت «مي خواهم تا موقعي که دوست هستيم » و من شکلات را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم :«نه ، نه ، تا ندارد . دوستي که تا ندارد.»


×××


يک سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بيست سال شده است . او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شکلات ها را خورده ام . او همه شکلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظي کند . مي خواهد برود آن دور دورها . مي گويد «مي روم ، اما زود برمي گردم» . من مي دانم ، مي رود و بر نمي گردد .يادش رفت به من شکلات بدهد . من يادم نرفت . يک شکلات گذاشتم کف دستش . گفتم «اين براي خوردن» يک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش :«اين هم آخرين شکلات براي صندوق کوچکت» . يادش رفته بود که صندوقي دارد براي شکلات هايش . هر دو را خورد . خنديدم . مي دانستم دوستي من «تا» ندارد . مثل هميشه . خوب شد همه شکلات هايم را خوردم . اما او هيچ کدامشان را نخورد . حالا با يک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد ؟؟



نظرات ديگران ( )


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[12/5/1387- 11:40 ع] ارزو
[5/5/1387- 1:0 ص] قلب زيبا
[4/5/1387- 9:54 ص] نبرد ويروس و رستم!!!
[17/3/1387- 4:56 ع] من داره يادم ميره !
[20/2/1387- 2:16 ع] دخترک !!!
[9/1/1387- 11:53 ع] همه همسايه ي ديوار به ديوارهمند
[26/12/1386- 2:39 ع] قانون چمن
[4/12/1386- 12:4 ص] خودخواهي
[28/10/1386- 11:36 ع] گدا
[18/9/1386- 3:21 ع] اسراف محبت !!!
[20/8/1386- 10:14 ص] نمي دانم...
[28/5/1386- 7:5 ع] گوشي را برداريم !
[28/4/1386- 11:33 ص] يک کوزه به او بدهند تا دلش نشکند!
[14/4/1386- 2:0 ص] خرابات بهشت
[15/2/1386- 12:29 ص] شکلات
[همه عناوين(119)][آرشيو شده ها]

|  RSS  |
| خانه |
| شناسنامه |
| پست الکترونيک |
| مديريت وبلاگ من |

|| فهرست موضوعي يادداشت ها ||
متون ادبي[69]
شعر[29]
محرم[21]
انتظار[7]

|| مطالب بايگاني شده ||
دي ماه 1385 [24]
بهمن ماه 1385 [29]
اسفند ماه 1385 [20]
فروردين 1386 [14]
شهریور 1386 [8]
مهر ماه 1386 [4]
اذر 1386
اردیبهشت 87 [3]

|| اشتراک در خبرنامه ||

نام:

ايميل:

 
|| درباره من ||
کوتاه و خواندني
محمد مهدي رجبعليان[119]

|| لوگوي وبلاگ من ||
کوتاه و خواندني

|| لينک دوستان من ||
اميدزهرا
اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
کمي آن طرفتر کتابي شايد!!!
مشرقي
زندگى را هر گونه بنگرى زيباست !
به همين سطرهاي ساده
قلبم براي تو
منو با يک بوسه ببر تا ستاره
لينکي
اين سردار خيبر
روياي لبخند
سازمان دانش آموزي استان يزد
باران رویایی

|| لوگوي دوستان من ||


















|| اوقات شرعي ||


|| آهنگ وبلاگ من ||


|| وضعيت من در ياهو ||
يــــاهـو