مدت زیادی از تولد برادر ساکی کوچولو نگذشته بود . ساکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند .
پدر و مادر می ترسیدند ساکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار ساکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ، بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .
ساکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها ساکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !
+ دخترک !!! نویسنده: محمد مهدی رجبعلیان(جمعه 20/2/1387 ساعت 2:16 عصر)
* دخترک گوشش به صدای سبزی فروش بود...
سبزی فروش داد می زد :
« آی .... سبزی بهاره، سبزی تر، سبزی ترد، سبزی تازه، سبزی خانم، بفرما!»
دخترک با خودش گفت:
« سبزی ! سبزی که اینقدر اسم و فامیل و لقب و صفت دارد، من چرا بی نام و نشان باشم!»
به همین دلیل به خودش گفت:
« دختر نازنین، دختر خوب، دختر خوشگل ، دختر مهربان، دختر ستاره، دختر ماه، دختر خورشید...» .....
همین طور که برای خودش انواع صفت ها و لقب ها را می شمرد،
پاسبانی جلویش سبز شد و گفت:
« آی ... دختر خیابانی! چرا باز این طرف ها آفتابی شدی، هوس زندان کردی؟» .....
.
.
.
.... او می رفت و با خودش می گفت:
« دختر بدبخت، دختر بیچاره، دختر سیاه روز، دختر خیابانی، تو حتی یک برگ سبزی هم نیستی ! » ...........
صدای سبزی فروش هنوز می آمد:« سبزی بهاره، سبزی تر، سبزی ترد
دکتر علی شریعتی:
زندگی خوردن وخوابیدن نیست اضطراب وهوس ودیدن ونادیدن نیست
زندگی چون گل سرخی است پر از خار و پر از برگ و پر ازعطر لطیف
یادمان باشد اگر گل چیدیم
عطروبرگ وگل وخار همه همسایه ی دیوار به دیوارهمند
+ قانون چمن نویسنده: محمد مهدی رجبعلیان(یکشنبه 26/12/1386 ساعت 2:39 عصر)
دوازدهمین سال عمرم که تمام شد
بلند شدم تا سیزده بدر کنم .
از کنار نهری که آرام داشت با درخت حرف می زد ردشدم
ولی سلام نکردم تا صحبتشان قطع نشود .
قدم می زدم که یادم آمد
مسافر هم همین دور و بر هاست
پیدایش کردم .
داشت بال یک دل مجروح را پانسمان می کرد.
از دیدنش خوشحال شدم
سلام کردم
گفتم :"از این دل ها توی شهر ما زیاد هستند"
ولی کسی نیست زخمشان را ببندد.
تازه کلی چشم قشنگ هم هر شب
زیر پا می ماند و له می شود .
مسافر سرش را بلند کرد .
زود پرسیدم :"نمی آیی؟!"
پرسید:"از چمن هایی که زیر پایت ماندند چه خبر ؟"
+ خودخواهی نویسنده: محمد مهدی رجبعلیان(شنبه 4/12/1386 ساعت 12:4 صبح)
روزی درختی که شاخ و برگ زیادی داشت برگهایش را اذیت میکرد و میگفت شما زندگیتان را مدیون من هستید و اگر من بخواهم میتوانم شما را بمیرانم
سپس شاخه هایش را تکان میداد تا برگها بریزند و برگها را به تمسخر میگرفت تا اینکه آخرین برگ از او خواست تا این کار را انجام ندهد و به او گفت که او نیز بدون برگ نمیتواند زنده بماند ولی درخت بی توجه به درخواست برگ آنقدر شاخه هایش را تکاند تا همان یک برگ نیز فرو افتاد.
هیزم شکنی که از همان نزدیکی میگذشت با دیدن درختی بی برگ به گمان اینکه او مرده است به سویسش رفت و او را نقش زمین کرد.
درخت کنار برگها سر شکسته به زمین افتاد.
درخت زندگیش را محتاج چند برگ بود ولی خودخواهیش او را نابود کرد.
+ گدا نویسنده: محمد مهدی رجبعلیان(جمعه 28/10/1386 ساعت 11:36 عصر)
گدایی که نیمه شب در میزنه صاحب خونه به اون سر میزنه
نمیگه که این گدا خوب یا بده میگه بدبخته که حالا اومده
+ اسراف محبت !!! نویسنده: محمد مهدی رجبعلیان(یکشنبه 18/9/1386 ساعت 3:21 عصر)
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است ( دکتر علی شریعتی)
+ نمی دانم... نویسنده: محمد مهدی رجبعلیان(یکشنبه 20/8/1386 ساعت 10:14 صبح)
گوشی را برداریم !
روزی هزار بار تلفن ملکوت زنگ می زند!!!
چندین سال پیش زمانیکه مردم از آب انبار ها استفاده می کردند در استان یزد شخصی بنام حاج مهدی برخورداری چندین قواره زمین وقف کرد با این شرط که از درامد این زمین ها تعداد زیادی کوزه بخرند و به مغاره های اطراف آب انبارها بدهند تا اگر کودک یا پیرمرد و پیرزنی کوزه اش شکست یک کوزه به او بدهند تا دلش نشکند
+ خرابات بهشت نویسنده: محمد مهدی رجبعلیان(پنجشنبه 14/4/1386 ساعت 2:0 صبح)
ما فاطمیان اهل خرابات بهشتیم
خاکیم ولى خاک نجف روضه سرشتیم
گاهى شجر طیّبه گاهى شجر طور
گه اهل بهشتیم و گهى باغ بهشتیم
ما مزرعه گریه شبهاى علىایم
او آب به ما داد و کنون حاصل کشتیم
در عمر کم خویش فقط اشک فشاندیم
یعنى که در این بادیه جز نور نکشتیم
برما حرجى نیست اگر باده کشیدیم
آن را که در این مدرسه گفتند نوشتیم
+ شکلات نویسنده: محمد مهدی رجبعلیان(شنبه 15/2/1386 ساعت 12:29 صبح)
با یک شکلات شروع شد . من یک شکلات گذاشتم کف دستش . او هم یک شکلات گذاشت توی دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود . سرم را بالا کردم . سرش را بالا کرد . دید که مرا می شناسد . خندیدم . گفت : « دوستیم ؟» گفتم :«دوست دوست» گفت :«تا کجا ؟» گفتم :« دوستی که تا ندارد » گفت :«تا مرگ؟» خندیدم و گفتم :«من که گفتم تا ندارد» گفت :«باشد ، تا پس از مرگ» گفتم :«نه ،نه،گفتم که تا ندارد». گفت : «قبول ، تا آن جا که همه دوباره زنده می شوند ، یعنی زندگی پس از مرگ. باز هم با هم دوستیم. تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا که باشد من و تو با هم دوستیم .» خندیدم و گفتم :«تو برایش تا هر کجا که دلت می خواهد یک تا بگذار . اصلأ یک تا بکش از سر این دنیا تا آن دنیا . اما من اصلأ تا نمی گذارم » نگاهم کرد . نگاهش کردم . باور نمی کرد .می دانستم . او می خواست حتمأ دوستی مان تا داشته باشد . دوستی بدون تا را نمی فهمید .
×××
گفت : «بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم» . گفتم :«باشد . تو بگذار» . گفت :«شکلات . هر بار که همدیگر را می بینیم یک شکلات مال تو و یکی مال من ، باشد ؟» گفتم :«باشد»
هر بار یک شکلات می گذاشتم توی دستش ، او هم یک شکلات توی دست من . باز همدیگر را نگاه می کردیم . یعنی که دوستیم . دوست دوست . من تندی شکلاتم را باز می کردم و می گذاشتم توی دهانم و تند تند آن را می مکیدم . می گفت :«شکمو ! تو دوست شکمویی هستی » و شکلاتش را می گذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ . می گفتم «بخورش» می گفت :«تمام می شود. می خواهم تمام نشود. می خواهم برای همیشه بماند»
صندوقش پر از شکلات شده بود . هیچ کدامش را نمی خورد . من همه اش را خورده بودم . گفتم : «اگر یک روز شکلات هایت را مورچه ها بخورند یا کرم ها ، آن وقت چه کار می کنی؟» گفت :«مواظبشان هستم » می گفت «می خواهم تا موقعی که دوست هستیم » و من شکلات را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم :«نه ، نه ، تا ندارد . دوستی که تا ندارد.»
×××
یک سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بیست سال شده است . او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شکلات ها را خورده ام . او همه شکلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظی کند . می خواهد برود آن دور دورها . می گوید «می روم ، اما زود برمی گردم» . من می دانم ، می رود و بر نمی گردد .یادش رفت به من شکلات بدهد . من یادم نرفت . یک شکلات گذاشتم کف دستش . گفتم «این برای خوردن» یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش :«این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت» . یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هایش . هر دو را خورد . خندیدم . می دانستم دوستی من «تا» ندارد . مثل همیشه . خوب شد همه شکلات هایم را خوردم . اما او هیچ کدامشان را نخورد . حالا با یک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد ؟؟
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول
که اول ظلم را می دیدم
جهان را با همه زیبایی و زشتی
بروی یکدگر ویرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که در همسایه صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره مستانه را خاموش آندم
بر لب پیمانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین و آسمان را
واژگون مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذیرفتم
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمایان
سبحه صد دانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان
هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو
آواره و دیوانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را
پروانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
بعرش کبریائی با همه صبر خدایی
تا که می دیدم عزیز نابجائی ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد
گردش این چرخ را
وارونه بی صبرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می دیدم مشوش عارف و عامی ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش
بجز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری
در این دنیای پر افسانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد
وگرنه من جای او چو بودم
یکنفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
عجب صبری خدا دارد!